تبليغاتX
•-)•–––– - تنهایی دختری تنها - ––––•(-•
::: همه بر اول کار نام نویسند من گمشده ی نام توام نام ندارم :::



غم

چشم هایم را ببینید....

من به قدر خیلی هاتان غم دارم ..

میدانم نگاه می کنید...!اما نمی بینید

دیگر عادت کرده ام ...در چشم یکدیگر تنها آنچه را که خود می خواهید می بینید

 ولاغیر ...!!

و من هنوز هم گه گاه با شراب و در مستی به خود امیدهای واهی می دهم

می دانم عادت بدی است .

.و بی اختیار این جمله در ذهنم طنین انداز می شود

" گر خواهی رسوا نشوی هم رنگ جماعت شو "

اما هیچ رنگی نمانده است برای سهم من ... !

تنها حس خوشایندی که در من زنده مانده است مستی است..!

از خواستن هر همراهی چرا نمی بینید؟؟که خدا در ازای زیبایی و ثروت و دیگر چیزها ...

که خیلی هاتان آرزوشان را به گور خواهید برد چه غم هایی می بخشد ؟؟!!

ببینید ..!و اکنون باور می کنم که هنجره ی من خاموش نیست ...!!

گوش های شما به ناشنوایی مبتلایند ...

.تمام حق وحقوق دنیا با شما و برای شما ... !تنها این پیک آخر را مگیرید از من !!

 !و اینگونه می نویسم بیایید شما هم باور کنید ..

از همان روزی که قابیل، هابیل را کشت آدمیت مرده بود ؟؟

شب است و شما همه خوابید...سرم را می گذارم روی شانه هایم

اگرچه رنجور و لرزانند ...اما استوارند هنوز

. !و کاش می دیدید که در آغوشم جای هیچ کس خالی نیست ..!

آسمان و زمین همه برای شما بگذارید شانه هایم بمانند از آن ِ من


موضوع :
|
+| نوشته شده درچهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت6:59 توسط شیوا |




 
تبليغات X
دلهای شیشه ای