بــــه زودی مـــیــــــــــــــام!!!!!


پتروس .... ريزعلي ..... كبري ...... حسنك ..... صف نانوايي و هرچه براي خود مي پسندي
بيچاره ها خيلي سعي كردن من آدم خوبي بشم
تو رو نمي دونم ولي من نشدم

بدین وسیله من رسماً ازبزرگسالی
اســــ ــــ ــتعــــفـــ ـــا می دهـــ ــــم
و ...!!
مســـئولیتهای یک کودک هـــشت ساله را قبول ميــــكنم
..می خواهم به یک ساندویچ فروشـــی بروم و فکر کنم که آنجا
یک رستوران پنج ستاره است.
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!
مـــی خــــواهـــــم بــه گذشـــ ــــته بــرگـــردم ...
.. وقــــتی همه چــــیز ســــاده بود،
ســـــــ ــــــ ــــ ـــــــا ده ...!!!
وقتی داشتم رنگ ها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را
یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چـــیزهایی نمی دانم
و هیچ اهمیتی هم نمی دادم. !!
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند.
می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است
و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم.
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،
نــــمــــی خواهم ....!!!!
نمی خــواهم زندگی من پر شود از کـــوهی از مدارک اداری،
خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ..
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،
...... !!!
به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان،به باران، و به ...
این دســـته چــک من، کلــید ماشین، کارت اعتـــباری
و بقـــیه مـــدارک، مال شـــما.
مـــ ـــــ ــــن ...!!!
مــــــن رســـ ــــماً از بــــزرگســــالــــی استــــعـــ ـــفـــا مــ ـی دهــــم.

من....!
زندگيم را تمام كردم
حالا ...
نفس كشيدن.... منت سرم مي گذارد..!!..
هواي اينجا... سرد و سنگين است نازنينم..!
ديگر نگو خداحافظ ....
اگر مي روي ...
....
....
....
بدون وداع برو....
گله اي نيست ...!!
گر هم گله ای هست ...
دگر.................؟؟!؟!
!!!......
حوصله ای نیست

۱ ۴ ۸ ۱۲ ۱۶ ۱۷ ۱۸
خوب گذشـــ ـــ ـــت !!
امروز خواسته یا ناخواسته بایـد پـامـو از ۱۷ سالگی وردارم و بشم یه دختر ۱۸ ساله
امروز همون روزیکه کلی انتظارشو کشیدم !!
حالا میتونم گواهینامه بگیرم رانندگی کنم میتونم یه حساب جدا گونه باز کنم
یه جورایی حس کنم بزگ شدم و به بیشتر ارزوهام برسم
الانم موندم حــــیرون بین فوت کردن و فوت نکردن این 17 شمع که جـــلــوم روشنن ... و مدام روشنایشون رو بــه
رخـ ــ ــم می کشن .. !!
. بـــــــــــاورم نــــــمی شــــــــــــه
که باز مجبور شدم یکی به جمعشون اضافه کنم بدون این که خودم بخوام و خودم بدونم ..
. ولی اون زـمونـا می گفتم کی باز هم به جمعشون اضافه می شه ...
کاش همه ی زندگی در همین شمع ها خلاصه می شد .... !!
اونوقت مجبور نمی شدم این همه زیادشون کنم ...
کاش می شد هر سال یکی از جمعشون کم می شد
تا به اون موقع که به دنیا می یام نزدیک می شدم ولی اون موقع شاید نمی خواستم متولّد شم ....
کـــــــــــــــــــــــــــا ش .... ...
کـــ ـــ ـــ ـــا ش !!
کاش شمع ها خودشون خاموش می شدن تا برای فوت کردنشون اول
آرزو نمی کردم چون یه بار آرزو کردم نــابــود شدم ... دیگه نمی خوام ...
... نـــمی خــــــــوام ......
امشب قراره چنان فوتی بر عدد 17بکنم تا عمر داره دو رو برم پـیداش نشه!
.... بـــــــــــ ــ ـلــــــه !!!!!
از قرار معلوم 18 ساله شدیم و رفــت ! .....
من چند سـالمه الان ؟ فردا می شــه 18 ســال و یــک روز ! ....
تــــــ ــولــــــــــ ــــد م مـــ ـــ ـــــبــــــــــ ـ ـــــــارک

خـــــــــــــــــــــــــداحـــــــــــــــــــــــــافظ...!!!
-اری نامه ام رو با این کلمه اغاز می کنم...
چون قرار است... این نامه ی اخر من باشد...!!!
و حال ...
ســـــــــــــــلام..!!!
.....
-اگر از احوال من خواسته باشی ...؟!! که...ملالی...هست
زندگی ام در نبودنت سراسر ملالست ...
امــا !!!!
برای دلخوشی ات می گویم: خوبم مثل همیشه..!!
- این از حالم...
و......
امــا ...
از بالم برایت بگویم ...که همچنان تر و تازه است و حتی یک بار هم بازشان نکرده ام...
- تو رفتی...و بالهایم را نشکستی...!!
که ای کاش به جای قلبم... بالم را می شکستی...
که این کورسوی امید لعنتی... !!...
که مرا ازار می دهد ... با رفتنت می مرد...!!!
-دلت را که می دانم به این اسانی به درد نمی اید
امــــــــــا...
می تــــــرســـــــم سرت را درد اورده باشم
-تصمیم گرفته ام تا افکارم را به عنکبوتها بسپارم تا بر انها تار تنیده
و...
زندگی شادی داشته باشند...
-خوب با رفتنت... دیگر ملالی نیست جز...
زنـ ــ ــ ــ ــ ـــ دگـی...!!!
زنـــ ـــ ــ ــ ــ ــ ـــ دگـی...!!!
....
..!! -و جمله ی همیشگی و تکراری ام ...
مواظب خودت و دلت باش ..
.را دیگر نمی گویم که تو خود ...
بهتر از من این کار را بلدی...!!
....
.... خـــــــــــــــــــــــــــــــدا حــــــــــــــــــــــــــا فــظ ....
.jpg)
دستام خونی بود
بـ ـ ـــ ا ور نـمـیـ ــ مـکنم !!
یعنی من کشتمش؟
جسم بی جانش را بغل میکنم و بی هوا فریاد میزنم
زجه میزنم ..
التماس میکنم...
نفس بکش .. !!
تو رو خدا نمیر
من بدون تو میمیرم ...!!
....................!!!!
...
--- " دادگاه
"----نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ...!!
به خدا خودش ازم خواست ..
من بی گناهم !!!
نـــــــــــــــــه ...
مـ ... مــن بــ ـی گنـ ــاهــ ـم .. !
...
..!

.......... خاموش باش ..!!!
....!!!
قرن ها ناليدن به کجا انجاميد؟؟
تو محکومي به زندگي کردن..
تا شــاهد مرگ آرزوهاي خودت باش!!!ي !!!
محکوم به زندگی کردن و زنده بودن سخت تر از محکوم بودن به مردنه ..
نمیدونم شاید به جرم زنده بودن به
زنده موندن محکوم شدیم ..!!! !!!!!
به شنیدن حرفای مردم ....
!
به تحقیر شدن !!
..........!!!
به خار و ذلیل شدن !؟
هــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ـیس!! !!!!!
..... خـــ ــــ ـــــ ــــفـــ ــــ ــــه!
.....هــ ــ ــ ــ ـیس!!
ســــــــــــــــــــــــــاکت !!
خـــ ــفـه !!!
مــــــــــــرگ
.....!
مرگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا!!!

فرزند؟ من را نه مادري است نه پدر ،بنويس اول يتيم عالم خلقت
!!!!!
محل تولد ؟ بهشت پاك
اينك محل سكونت ؟ زمين پاك
آن چيست بر گرده نهاده اي ؟ امانت است
قدت ؟ روزي چنان بلند كه همسايه خدا ،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك
اعضاي خانواده ؟ حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك
روز تولدت ؟ در روز جمعه اي ، به گمانم كه روز عشق
رنگت ؟ اينك فقط سياه از شرم چنان گناه
چشمت ؟ رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟ نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست ، نه آنچنان وزين كه نشينم بر اين زمين -حگ
جنست ؟ نيمي مرا ز خاك ، نيم دگر خدا
شغلت ؟ در كار كشت اميدم به روي خاك
شاكي تو ؟ خدا
نام وكيل ؟ آن هم فقط خدا
جرمت ؟ يك سيب از درخت وسوسه
تنها همين ؟ همين
حكمت ؟ تبعيد در زمين
همدست در گناه ؟ حواي اشنا
ترسيده اي ؟ كمي
ز چه ؟ كه شوم من اسير خاك
آيا كسي به ملاقاتت آمده است ؟ بلي
كه ؟ گاهي فقط خدا
داري گلايه اي ؟ دگر گلايه نه ولي .....................
ولي كه چه ؟ حـكمي چنين ، آنـهم به يـك گـــــنــــــاه
دلتنگ گشته اي ؟ زياد
براي كه ؟ تنها فقط خدا
آورده اي سند ؟ بلي
چه ؟ دو قطره اشك
داري تو ضامني ؟ بلي
چه كس ؟ تنها كسم خدا
در آخرين دفاع ؟ مي خوانمش چنان كه اجابت كند دعا

ساعت ها !!!
را بگذارید بخوابند
............!!!
بیهوده زیستن را به شمردن نیازی
!!!!!!
نیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــست
.......
نیسـت.. !!!
نــــــــــــــیــــــــــــســــــــــــــت..
گوش های شـمــا به نـــاشـــنوایـی مبتلایند ..
اینجا گورســتان اســت ..
گام هایت را آهسته بردار !
یـــــــــــــــــــــواش..!
گورستانی که به دست قاتلانی ساخته شده که پشت نقاب سادگی زدنو ..
شکستنو .. رفتن ...
..........!!!!!!!!!!!!!!!!!
........!
گورستان .. پر از مردگانی با قلبهای شکسته ... مردگانی بی گور ..
مردگانی با لاشه های کـــرم خورده .!!
مردگانی بی هویت ...
خستم ...
خسته از این زندگیه بی هوده .. زندگیی که سالها تارو پود آن را میبافیم ..
آن را ذره ذره جمع میکنیم .. و بعد با دستان خودمان اونو چال میکنیم !!
از این خوب رویان کثـــــــــــــافـــــــــــــــــــت !
نـ ــ ــ ــ ـــ ـــ ـــ ـــــ ــه ..
.................!
از این کثافتان خوب رو ... حالم به هم می خوره ..

صدای شکستن می آید !!
.....!! گـــــــــــــــو ش ... کــــن
! م...
..!!
مـ ...مــی...
مــــــــــــــــــــــی شــ ــ ـــ ـــ ــــ ـنوی
می شنوی !

الو سلام منزل خداست؟
اين منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟
خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم چرا؟
جواب نميدي مگه من تسليم نشدم مگه پرچمه سفيدم و نديدي
من كه گفتم تسليمم خدا ميگن الوو !!!
جرا صدا قطع و وصل ميشه الووو ...... خطا هم نميخوان بزارن دردمو بگم
خدا اصلا فهمیدی من توی دنیا چی کشیدم ..!!؟؟
شناختي منو ؟
!من همونم که همیشه تنهام من همونم که هیچ کس رو توی زندگیم ندارم خودم و خودم روی پا هام ايستادم نميدونم ميشنوي يا نه ولي من ميگم !!
ولی دیگه خسته شدم از خودم از شما از زندگی کردن از موندن توی این جهان خاکی دیگه حرف هیچ کس برام مهم نیست
شده خودتو اصلا یه روز بذاری جای من ؟
از وقتی به دنیا اومدم صدای گریه تو گوشم بوده تا همین الان وقتی به دنیا اومدم زج میزدم انگار میدونستم چقداین دنیا نحسه
ميدوني چيه ؟ من اینجا می نویسم تا زنده بودنم را اثبات کنم
ابلهانه ترین تصمیم تاریخ بشری... اثبات موجودیت!؟
میدونی دلم از چی خونه و داره ذره ذره وجودمو میگیره که انسانیت داره جون میده خئا
دیگه انسانین داره به یک رویا تبدیل میشه ما لجن آلودهء قرنی هستبم که پناه آدمی مرگ است
ما بی سبب انگشت اشاره به سمت شیطان گرفته ایم
آیا روا بود شیطان بر این انسان این انسانی که من میبینم سجده کند
منم یه جوونم آره تو این دنیای پست روئیدم دنیایی که همه طرفش سرمابود و علفهای خدا
هرز.
من به دنیا اومدم خلقتی همسان دیگر موجودات کائنات به خدا قسم خواستم گرگ نباشم
طعمه ی گرگ شدم خواستم آتش نباشم خاکستر نشینم کردن
پس کو اون روحی که خدا در وجود ما دمید کو . پس کو احساس همنوعی و همدردی
که تو کتابای آسمونی نوشته شده کو
فرزندهای حضرت آدم دارن تو این سرزمین جون میدن و هیشکی به دادشون نمی رسه
وای برما .
هرکی رسید یه زخمی زدو رفت.
از همه بدتر غم زمونه داره داغونم میکنه مگه ماانسان نیستیم مگه ما اشرف مخلوقات
فطرت پاک خدا نیستیم .
همش میگن قسمته چرا قسمت باید گلوی منو ببره
آیا روا بود شیطان بر این انسان این انسانی که من میبینم سجده کند

--اولين روز که چشمامو وا کردم ديدم يکي کنارم نشسته
داشت به چشمام نگاه ميکرد بهش گفتم تو کي هستي؟
گفت: من پيشت ميمونم ولي بهت نميگم کي هستم
گفتم : تا هميشه پيشم ميموني
گفت : آره
گفتم : باهام بازي ميکني؟
گفت : نه
گفتم : واســــــ ـــ ــ ه چي؟
گفت : من فقط پيشت ميمونم ولي کاري واست نميکنم
من هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد
گفت : هنوز گريه نکن
گفتم : واســه چي؟
گفت : هنوز وقتش نرسيده
من هم بيشتر گريـــــــــــ ــ ه کردم
مامانم اومد منو بغل کرد
اون گفت : ميدوي اين کيه ؟
گفتم : نه
گفت : اين مادرته
گفتم : مادر چيه؟
گفت : مادر دلسوز ترين فرد دنياست خيلي هم دوست داشتنيه
گفتم : باهام بازي ميکنه؟
گفت : آره
گفتم : من مادر رو بيشتر دوست دارم تا تو
گفت : ولي...
گفتم : ولي چي؟
گفت : اون تو رو تنها ميزاره
گفتم : نه اون منو دوس داره تنهام نميزاره
گفت : تنهات ميزاره
منم دوباره گريه کردم ديدم يکي اومد دست رو سرم کشيد
اون گفت : اين رو ميشناسي؟
گفتم : نه
گفت : اين پدرته
گفتم : پدر
گفت : آره
گفتم : اين کيه ؟
گفت : اين مهربان ترين فرد دنياست خيلي هم دوستت داره
گفتم : باهام بازي ميکنه؟
گفت : اره ولي آخر تنهات ميزاره
گفتم : تو دروغ ميگي اون منو دوست داره
ديدم يکي اومد بالاي سرم دستامو گرفت و يه بوس به دستام داد
گفت : ميدوني اين کيه؟
گفتم : نه
گفت : اين خواهرته
گفتم : خواهر
گفت : آره خواهر هم راز هم درد هم بازي
گفتم : اين پيشم ميمونه
گفت : نه اين هم تنهات ميزاره
گفتم : آخه چرا ؟اون که منو دوست داره
گفت : همه دوستت دارن اما فقط من پيشت ميمونم و تنهات نمي زارم
گفتم : نه
وبعد ديدم يکي اومد بغلم کرد و باهام بازي کرد
گفت : ميدوني اين کيه ؟
گفتم : اين همونيه که منو تنها نمي زاره
گفت :نه اون هم و رو تنها ميزاره
گفتم : نه نه نه
گفت : اون برادرته دوست داره هر چي ميخواي واس مياره ولي بهش دل نبند
گفتم : چرا؟
چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا ؟؟؟
گفت : تنهات ميزار
بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم هاي ديگري آشنا شدم
ولي اون همش مي گفت اونها تو رو تنها ميزارن
تا روزي که....
داشتم قدم ميزدم ديدم يکي داره نگام ميکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم
روز بعد وقتي از اونجا گذشتم ديدم دوباره اونجا ايستاده و به من خيره شده من هم اهميتي بهش ندادم و سريع از اونجا گذشتم
روزها گذشت و اون همين جور به من خيره ميشد
وقتي اون رو ميديدم داشت بهم لبخند ميزد هميشه يک شاخه گل سرخ توي دستاش بود يک روز که داشتم از اونجا گذر ميکردم ديدم يکي اومد جلوم ايستاد و شاخه گلي به طرف من گرفت وقت نگاش کردم ديدم خودشه هموني که هميشه منتظرم بود به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم ....
ديدم يکي بهم گفت : تنهات ميزاره
آره خودش بود اوني که هميشه باهام بود و می گفت تنهام نميزاره
گفتم : اون که دوستم داره
گفت : اين دليل موندن نيست
من هم اون گل رو از اون گرفتم
هر روز منتظرم به درختي تکيه ميکرد و با يک گل سرخ
کم کم معني عشق رو فهميدم آره اون عاشق من شده بود
اما من از جدايي ميترسيدم خيلي....
روزي رسيد که ديدم کنار درخت کسي نيست ديدم يک نامه با يک گل سرخ کنار درخت بود
وقتي نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاتريني
به خيابون نگاهي کردم ديدم خودش بود اما دستاش توي دستاي يکي ديگه....
توي همون لحظه ديدم يک دست روي شونه هام گذاشت
گفت : ديدي گفتم باتو نميمونه
من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامي گريه کردم
گفتم : تو که تنهام نگذاشتي
گفت : آره من تنها کسي هستم که کسي رو تنها نميزارم
گفتم : تو کي هستي؟
گفت : غم
گفتم : غم
گفت : آره اوني که با همه ميمونه هيچ کسی رو توي تنهايي تنها نميزاره
اشکامو پاک کردم و رفتم جايي که ديگه کسي منو پيدا نکنه
اما تنها کسي که منو تنها نگذاشت غم بود .....

من به قدر خیلی هاتان غم دارم ..
میدانم نگاه می کنید...!اما نمی بینید
دیگر عادت کرده ام ...در چشم یکدیگر تنها آنچه را که خود می خواهید می بینید
ولاغیر ...!!
و من هنوز هم گه گاه با شراب و در مستی به خود امیدهای واهی می دهم
می دانم عادت بدی است .
.و بی اختیار این جمله در ذهنم طنین انداز می شود
" گر خواهی رسوا نشوی هم رنگ جماعت شو "
اما هیچ رنگی نمانده است برای سهم من ... !
تنها حس خوشایندی که در من زنده مانده است مستی است..!
از خواستن هر همراهی چرا نمی بینید؟؟که خدا در ازای زیبایی و ثروت و دیگر چیزها ...
که خیلی هاتان آرزوشان را به گور خواهید برد چه غم هایی می بخشد ؟؟!!
ببینید ..!و اکنون باور می کنم که هنجره ی من خاموش نیست ...!!
گوش های شما به ناشنوایی مبتلایند ...
.تمام حق وحقوق دنیا با شما و برای شما ... !تنها این پیک آخر را مگیرید از من !!
!و اینگونه می نویسم بیایید شما هم باور کنید ..
از همان روزی که قابیل، هابیل را کشت آدمیت مرده بود ؟؟
شب است و شما همه خوابید...سرم را می گذارم روی شانه هایم
اگرچه رنجور و لرزانند ...اما استوارند هنوز
. !و کاش می دیدید که در آغوشم جای هیچ کس خالی نیست ..!
آسمان و زمین همه برای شما بگذارید شانه هایم بمانند از آن ِ من
شاشیدم بهت ...
از ســــر تا پــــــات
به قول ستاره ای توفـــــــــــــــــــــــــــــــ!! ...
به تموم وجودت کثــــــافــ ــ ـــ ـــ ـــت
... من فقط 17 سالمه ...
۱۷ ســـــ ــــــ ـــــــ ــــا ل...
ولی کاری کردی که از همه چی بریدم ...
دیگه چیزی ارضام نمی کنه ...
ازت خســــــتـــــــــــــه شـــــــدم ...
کثـــافت ... واقعا تو کی هستی زندگی ؟؟؟
ز نـــــــــ ـــــ ـــــ ـــــ ــ ـد گــی
که انقدر ازت متنفرم ...
نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت
ولــــی ....!!
و.. ولی!!
اینو مطمئنم که دیگه زندگی برام پوچه ...
دیگه چیزی نیست که نداشته باشمو بخوام برای به دست آوردنش تلاش کنم

۱۷سال پیش ناخواسته و ندانسته در این دنیای سراسر رنجو بد بختی بدنیا امدم
حال فقط یک ارزو دارم ان هم رهائی ...
رهائی از این دنیا که مردمانش فقط شعارشان صداقت بود و هیچ کس بدان عمل نکرد ......
و اکنون اگر به این زندگی سیاه ادامه می دهم مجبورم...
مجبور به زندگیم؟؟؟
بیمی به دل ز مرگ ندارم
که زندگی جز زهر غم نریخت شرابی به جام من ...
گر به من تنگنای ملال آور حیات آسوده یک نفس زده باشم حرام من
کاش میتونستم فریاد بزنم ...
و بگم نمیخوام پامو تو دنیایی که مردمان او جز دروغ و نیرنگ و آزار یکدیگر چیزی بلد نیستن بیام!
کاش خدا وقتی بنده هاشو می آفرید بهشون اجازه میداد خودشون تصمیم بگیرن

مدت زيادي است
که حرفهايي گفتني در درون نگاه داشته ام
!! ......
امــا با گذشته روبرو شدم،
اکنون مي فهمم اجازه نمي دهم .........
، بر سر راهمان قرار گيرد هرگز نمي دانستم
اما چه مي توان کرد اگر هنوز تورا دوست دارم
،عشقي اينچنين استوار،پژمرده مي شود
و تو نيز مرا دوست داري
چـــگــــــ ـــونـــه؟ ؟؟؟
مي توانيم دوري گزينيم از چيزي که، زماني بسيار پابر جا بود
آيــ ــ ـــ ـــا !
جرات اين را داريم که بگوييم
اشـــ ــــــــــــتــبــا ه !!
اشتباه کرده

خدا اصلا فهمیدی من توی دنیا چی کشیدم ؟
طعم تلخ سختیارو تو زندگی من چشیدم ...
شده خودتو یه روز بذاری جای من ؟
یه روزم تو زندگی کنی برای من ؟
بیای و زندگی کنی مثل سگ ..!،
توی ذهنت فقط باشه فکر مرگ
؟ تا که زندگی و بندگیو بگذرونی و یه روز بمیری مثل مرد .. اگه این بود روزت به خاک می مالوند زندگی اون پوزت .
.جون خودت نمی گفتی خدارو کفر ؟
نگو که اون موقع می کردی خداتو شکر
من تو را دوست دارم باور کن
زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند
.انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم!
مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!
زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم!
مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري.
زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني.
مرد جوان: مرا محکم بگير .
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟
مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.
روز بعد روزنامه ها نوشتند:
درخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او رنده بماند
خدا خودش هم نمیداند چطور شد که مرا ساخت ...
می آید طرفم عصبانی ...
می ایستد ...
دوباره چند قدم برمی گردد عقب ...
با حالتی حق به جانب از آن دور به فرشته های دربار می گوید ...
این دیوانه را چه کسی ساخته ...؟
این دیوانه کار من نیست ...
این کار دست شیطان است لابد ...
هرکس به شما گفته این کار من است کس شعر گفته یقینا ...
نقشه ی طراحی داخلی اش را بیاورید ببینید پایینش را کدام خری امضا کرده ...
اعصابش که تعطیل است ...
آنقدر پی زوری و بی خایه ...
آنقدر احمق ...
آنقدر جلف ...
آنقدر ...
یکی از فرشتگان دربار به نقشه ها نگاه دوباره می اندازد ...
حرف های خدا را قطع می کند ...
می گوید ...
"حتما مشغله فکری داشتید قربان"
"وقت نداشتید"
"فراموش کردید"
اجازه بدهید ...
این موجود آنقدر ها هم که شما می گویید بد نیست ...
باورتان نمی شود اگر به شما بگویم این موجود حتی یکبار عاشق هم شد ...
ناگهان همه می زنند زیر خنده ...
سالن منفجر می شود از صدایش ...
خدا به فرشته اشاره می کند که خفه بشود ...
از درون کشوی میز قول پیکرش یک سیگار برگ در می آورد ...
یکی از فرشتگان می اید زیرش کبریت می زند ...
خدا دوباره می آید طرفم ...
در همان حال که دارد سیگارش را می کشد به من می گوید ...
"خوب تکلیف من با تو چیست... برای آینده چه کار می خواهی بکنی دیوانه ...؟
این چرت و پرت ها چیست در وبلاگت می نویسی ...
دستور بدهم در وبلاگت را گل بگیرند ...؟
صورت خدا در فاصله یک بند انگشت است با صورت من ...
دود سیگار خدا توی صورتم می خورد ...
یاد آن روزهایی که با تو بودم می افتم ...
به چشمان خدا خیره می شوم ...
عصبانی می شود ...
دستور می دهند در دهانم را گل بگیرند ...
بعدش رهایم می کنند زیر باران ...
در یک خیابان جاده تاریک ...
بعدش فکر می کنم ...
"
باید به دنبال قفس دیگری برای خود باشم".jpg)
يه حصار ميکشم
واسه تو ...!!!
........ دور ـتو
واسه اينکه نتونم نزديکت بشم
نگاهم ميکني ...
من بالا و پايين ميپرم
که انگار نگرانتم
انگار واسه اين دوري نگرانم
اونوقت تو تصورات خودت مي فهمي که چقدر دوست دارم
خيلي...!!!
...... خـــ ـــ ـــ ــ يلي دوــ ـــ ـــ ـــ ست دارم .....
امــــــــــــــــــا
امـ ....!!!
از رو تنفر
حاليته؟

دل
د...
به دست ديگران دادن همه ديوانگيست
دیـــــــــوانـــــــــ ــــــــــــــ ـــــــــــگیــــــست!!!
....
من پشيمانم
... پـــــشـ ــ ــ یمانم
ولي خود کرده را تدبير نست
..!!!
که آسمان دلم ابريست تمام خاطراتم نمناک شده است نمي دانم چرا؟
دريا را هم که ديدم به ياد تو افتادم روي ماسه هاي ساحل نوشتم
اگر طاقت شنيدن داري من شهامت گفتن دارم
دوباره به دريا نگاه کردم باز برگشتم اين بار روي ماسه ها نوشتم دوستت دارم !!!
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوز دوستش داری
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیوار تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده
چقدر سخته تو خیال ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقت دیدنش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز **دوستش داری**
ای که در تنهاترین تنهاییم تنها کسم تنهایه تنهایم گذاشت الاهی که در تنهاترین تنهاییش تنها کسش تنهایه تنهایش گذارد
فرشته زمینی
دیونتم میبینی
گفتی تمامه دنیا باید خبر دار بشن
حتی اونا که مردن دوباره بیدار بسن
از هرچی که عزیز بود به خاطرت گذشتم
کنار تو که باشم
نه خستم نه غریب خدام اگه تورو بخواد تورو بهش نمیدم
چشماتو واکن گلم زندگیمو اوردم برای اولین بار با داشتن تو بردم
وقتی تو ماله من بشی دنیا داره یه خوشبخت هرچی بگی مگم چشم
ساده و بی بهونه راستی که داشتنه تو برایه من محاله
گفتی اگه عاشقی همه باید بدونن تو نگی از تو چشات فکر تو رو بخونن
در خاطرات سرخ خود با رنج اذین میکنم
حالا نه تو مال منی نه خواستی سهمت شوم
این مشکل من بود و هست در عشق گلچین میکنم
کم کم زیادم میروی این روزگار ورسم اوست
این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین میکنم
باید فراموشت کنم چندیست تمرین میکنم
من میتوانم میشود ارام تلقین میکنم

پرسيد به خاطر کي زنده هستي ؟
با اينکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو بهش گفتم به خاطر هيچ کس
پرسيد پس به خاطر چي زنده هستي ؟
با اينکه دلم داد ميزد به خاطر دل تو با يه بغض غمگين گفتم به خاطر هيچي!
ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي ؟
در حالي که اشک تو چشمش جمع شده بود گفت به خاطر کسي که به خاطر هيچ زنده ست

چرا اسمتو بگم؟
وقتی اسمت منو از زندگی سیرم میکنه چرا یادت بکنم ؟
وقتی منو بابند واسیرم میکنه وقتی قلبت ولسه من سنگ صبور نیست چرا من دردمو برات بگم ؟
وقتی عشقت واسه من اروم جون نیست چرا من شعرامو ولت بگم ؟
وقتی این قدر دلامون از هم دیگه دوره چرا ترکت نکنم ؟
وقتی له کردی دلمو زیر قدمات چرا اخمت نکنم ؟
اگه قلبمو شکستی مثل شیشیه چرا یادت بکنم ؟
اگه ترکم کردی رفتی ز برم این سخن یادت نره ؟
که یکی بود که یه روز خونه داشتی تو چشاش
وقتی که نگات میکرد غم میرقصیذ تو چشاش
تو گرفتی دلشو ولی افسوس که شکستی دلشو

سیب سرخی را به من بخشید ورفت
ساقه ی سبز دلم را چید و رفت
عاشقی های منو باور نکرد
عاقبت بر عشق من خندید و رفت
اشک در چشمان سبزم حلقه زد
بی مروت گریه ام را دید و رفت
با غم هجرش مدارا میکنم
گرچه بر زخمم نمک ریخت و رفت

مالك كلبه رويا...
صاحب چشماي ابري...
حقيقت داره كه با من...
واسه هميشه قهري...
تو بودي گفتي عزيزم...
نداريم با هم ميونه؟..
اين جواب يه فرشتس...
به خطاي يه ديوونه..
توي شعرا كم نوشتم...
برسه به دست يه غريبه..
تو قضاوت كن عزيزم...
كم سفر كردي تو بي ما..
شايد از يه جاده دور..
رسيده واست يه مهمون...
ديگه كار دست تو داده...
اين دل پريشون...
دوس دارم تموم دنيا...
يه شبه از هم بپاشه...
اگه اون قلب زلالت..
از دسم رنجيده باشه

اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است.....
اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است......
اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است .
همه بر اول کار نام نویسند من گمشده نام توام نام ندارم


