
من به قدر خیلی هاتان غم دارم ..
میدانم نگاه می کنید...!اما نمی بینید
دیگر عادت کرده ام ...در چشم یکدیگر تنها آنچه را که خود می خواهید می بینید
ولاغیر ...!!
و من هنوز هم گه گاه با شراب و در مستی به خود امیدهای واهی می دهم
می دانم عادت بدی است .
.و بی اختیار این جمله در ذهنم طنین انداز می شود
" گر خواهی رسوا نشوی هم رنگ جماعت شو "
اما هیچ رنگی نمانده است برای سهم من ... !
تنها حس خوشایندی که در من زنده مانده است مستی است..!
از خواستن هر همراهی چرا نمی بینید؟؟که خدا در ازای زیبایی و ثروت و دیگر چیزها ...
که خیلی هاتان آرزوشان را به گور خواهید برد چه غم هایی می بخشد ؟؟!!
ببینید ..!و اکنون باور می کنم که هنجره ی من خاموش نیست ...!!
گوش های شما به ناشنوایی مبتلایند ...
.تمام حق وحقوق دنیا با شما و برای شما ... !تنها این پیک آخر را مگیرید از من !!
!و اینگونه می نویسم بیایید شما هم باور کنید ..
از همان روزی که قابیل، هابیل را کشت آدمیت مرده بود ؟؟
شب است و شما همه خوابید...سرم را می گذارم روی شانه هایم
اگرچه رنجور و لرزانند ...اما استوارند هنوز
. !و کاش می دیدید که در آغوشم جای هیچ کس خالی نیست ..!
آسمان و زمین همه برای شما بگذارید شانه هایم بمانند از آن ِ من
شاشیدم بهت ...
از ســــر تا پــــــات
به قول ستاره ای توفـــــــــــــــــــــــــــــــ!! ...
به تموم وجودت کثــــــافــ ــ ـــ ـــ ـــت
... من فقط 17 سالمه ...
۱۷ ســـــ ــــــ ـــــــ ــــا ل...
ولی کاری کردی که از همه چی بریدم ...
دیگه چیزی ارضام نمی کنه ...
ازت خســــــتـــــــــــــه شـــــــدم ...
کثـــافت ... واقعا تو کی هستی زندگی ؟؟؟
ز نـــــــــ ـــــ ـــــ ـــــ ــ ـد گــی
که انقدر ازت متنفرم ...
نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت
ولــــی ....!!
و.. ولی!!
اینو مطمئنم که دیگه زندگی برام پوچه ...
دیگه چیزی نیست که نداشته باشمو بخوام برای به دست آوردنش تلاش کنم

۱۷سال پیش ناخواسته و ندانسته در این دنیای سراسر رنجو بد بختی بدنیا امدم
حال فقط یک ارزو دارم ان هم رهائی ...
رهائی از این دنیا که مردمانش فقط شعارشان صداقت بود و هیچ کس بدان عمل نکرد ......
و اکنون اگر به این زندگی سیاه ادامه می دهم مجبورم...
مجبور به زندگیم؟؟؟
بیمی به دل ز مرگ ندارم
که زندگی جز زهر غم نریخت شرابی به جام من ...
گر به من تنگنای ملال آور حیات آسوده یک نفس زده باشم حرام من
کاش میتونستم فریاد بزنم ...
و بگم نمیخوام پامو تو دنیایی که مردمان او جز دروغ و نیرنگ و آزار یکدیگر چیزی بلد نیستن بیام!
کاش خدا وقتی بنده هاشو می آفرید بهشون اجازه میداد خودشون تصمیم بگیرن

مدت زيادي است
که حرفهايي گفتني در درون نگاه داشته ام
!! ......
امــا با گذشته روبرو شدم،
اکنون مي فهمم اجازه نمي دهم .........
، بر سر راهمان قرار گيرد هرگز نمي دانستم
اما چه مي توان کرد اگر هنوز تورا دوست دارم
،عشقي اينچنين استوار،پژمرده مي شود
و تو نيز مرا دوست داري
چـــگــــــ ـــونـــه؟ ؟؟؟
مي توانيم دوري گزينيم از چيزي که، زماني بسيار پابر جا بود
آيــ ــ ـــ ـــا !
جرات اين را داريم که بگوييم
اشـــ ــــــــــــتــبــا ه !!
اشتباه کرده

خدا اصلا فهمیدی من توی دنیا چی کشیدم ؟
طعم تلخ سختیارو تو زندگی من چشیدم ...
شده خودتو یه روز بذاری جای من ؟
یه روزم تو زندگی کنی برای من ؟
بیای و زندگی کنی مثل سگ ..!،
توی ذهنت فقط باشه فکر مرگ
؟ تا که زندگی و بندگیو بگذرونی و یه روز بمیری مثل مرد .. اگه این بود روزت به خاک می مالوند زندگی اون پوزت .
.جون خودت نمی گفتی خدارو کفر ؟
نگو که اون موقع می کردی خداتو شکر
من تو را دوست دارم باور کن
زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند
.انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم!
مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!
زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم!
مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري.
زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني.
مرد جوان: مرا محکم بگير .
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟
مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.
روز بعد روزنامه ها نوشتند:
درخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او رنده بماند

